نَه!
آمده ام لبه ی پنجره نشته ام، پاهایم به سوی پایین آویزان است.باد سردی وارد اتاق میشود پیچی میخورد و موقع خروجش گرمای تنم را با خود می برد...سیگاری روشن می کنم،پکی عمیق مرا رو به راه می کند..دختری زیبا از پایین نگاهم میکند با صدایی آشنا فریاد می زند آرام:"پرتش کن اون آشغالو" و من بلافاصله تنها آشغال این دورو بر را پرت میکنم.
اشک دختر بروی خون جاری از سرم می چکد و من از بالا خیره به او آسوده ادامه ی سیگارم را میکشم.
+ نوشته شده در ساعت 5:46 توسط AsHI
|
من در این دنیا یک نفس عمیقم... یک نفس عمیق در یک کاجزار برفی که بوی چوب سوخته همه ی هوایش را پر کرده... یک نفس عمیق که ریه های دختری با دستکش های نارنجی و کلاه پشمی هزار رنگی را پر می کند... یک نفس عمیق با بوی چوب و عشق...