گیس بریده

داشت می نوشت که از پشت سرمو خم کردم بین شونه و صورتشو گفتم تموم شد؟

عصبی از پاره کردن انبساط افکارش، خودکارو بین دو  انگشت باریکش تکون دادو پرتش کرد روی کاغذِ بیچاره.

"هوم ...انگشتاش باریک بود صاف و بلند همیشه بهش می گفتم این انگشتا با پیانو معجزه میکنه..."

بلند شد صورتمو بین دستاش گرفت و گفت:"نمی تونم نمی تونم لعنتی"

یه لبخند آروم روی لبام نقش بست و گفتم:" چند بار گفتم تو اون روزنامه لعنتی ننویس این انگشتا به درد نوشتن نمی خوره این انگشتا با پیانو معجزه میکنه...برو اعترافتو بنویس ازین جا که رفتی بیرون واست یه پیانو می خرم."

همش دروغه

ديشب داشتم به آسمون نگاه  مي كردم كه يك دفعه يه شهاب سنگ سقوط كرد، آرزو كردم يك دقيقه ديگه يكي ديگه سقوط كنه تا بتونم آرزو هامو سر فرصت رديف كنم.

اما ديگه شهاب سنگي سقوط نكرد. همش دروغه...

دوباره

کلید را که در قفل در چرخاند صدای خشک زنگ آهن مرا آماده  بوی نا می کرد، بوی کهنگی...

  خانه را تمیز کرده کاغذ دیواریش را هم حتی عوض کرده بود برایم در ظرف مقداری غذا ریخته و بی آنکه با من حرفی بزند فقط یک نامه کنار پایه میز گذاشته بود:

"سلام لطفا دوباره اینجا زندگی کن"

کاش می دانستم از کجا فهمید که بر می گردم... نگاهم به بالکن افتاد و سقوطم را به خاطر آوردم، سرم را آرام بروی ظرف آوردم و مشغول لیسیدن استخوان ها شدم.

یک عمر در خواب و بیداری

- من که نميتوانم باوركنم. فكر ميكنم همهاش خواب ميبينم. آخر چهطور ممكن است؟ مگر ميشود از ديوارها عبور كرد...!؟ يا از آب گذشت و خيس نشد؟! ما تمام اين كارها را كرديم، حتي از كوه پرت شديم و خراشي بر نداشتيم.

- احمق...! ما مردهايم.

                                                                                               "رسول یونان"