گیس بریده
عصبی از پاره کردن انبساط افکارش، خودکارو بین دو انگشت باریکش تکون
دادو پرتش کرد روی کاغذِ بیچاره.
"هوم ...انگشتاش باریک بود صاف و بلند همیشه بهش می گفتم این انگشتا با پیانو معجزه میکنه..."
بلند شد صورتمو بین دستاش گرفت و گفت:"نمی تونم نمی تونم لعنتی"
یه لبخند آروم روی لبام نقش بست و گفتم:" چند بار گفتم تو اون روزنامه لعنتی ننویس این انگشتا به درد نوشتن نمی خوره این انگشتا با پیانو معجزه میکنه...برو اعترافتو بنویس ازین جا که رفتی بیرون واست یه پیانو می خرم."
من در این دنیا یک نفس عمیقم... یک نفس عمیق در یک کاجزار برفی که بوی چوب سوخته همه ی هوایش را پر کرده... یک نفس عمیق که ریه های دختری با دستکش های نارنجی و کلاه پشمی هزار رنگی را پر می کند... یک نفس عمیق با بوی چوب و عشق...